تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 11:8 | نویسنده : اشی مشی |
khodya komakam kon



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 11:0 | نویسنده : اشی مشی |



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 20:39 | نویسنده : اشی مشی |
زمانی که عرب ملخ میخورد ..... کورش به هرکس به اندازه خانواده اش گندم میداد ..... یعنی عدالت

زمانی که عرب در بیابان بز میچراند......کورش نیمی از دنیا راگرفت........ یعنی حکومت

زمانی که عرب دختررا ننگ میدانست ...... کورش به بانوی ایرانى احترام میگذاشت ..... یعنی مردم پرستی

زمانی که عرب را " ام جهل" میخوادند .... شاه کشور من اولین منشور حقوق بشررا نوشت!!!!! یعنی هنر 

زمانی که عرب چوب میپرستید ..... کورش نیمی از دنیارا یکتا پرست کرد ...... یعنی وحدت

زمانی که عرب دخترش را زنده در گور میکرد ..... کورش کبیر برای دختران پارس دانشگاه ساخت !!!!!! یعنی عشق 

زمانی که عرب در چادر بود ..... کشور من تخت جمشید و پاسار گاد داشت! یعنی عظمت

 

زنده باد ایران..



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 20:38 | نویسنده : اشی مشی |
روزی به رضاشاه خبر دادند که نرخ درشکه خیلی زیاد شده.
رضاشاه تا این خبر را شنید لباس مبدل پوشید و رفت میدان توپخانه....

یک درشکه چی راصدا زد وگفت: چقدرمیگیری تا شمیران بری؟

درشکه چی که نمیدانست طرفش کیست گفت:برو ما با نرخ دولتی کار نمیکنیم!

رضا شاه گفت 5شاهی کافیه؟

درشکه چی گفت:برو بالا

-ده شاهی چی؟

-برو بالا!

-15 شاهی چی؟

-بروبالا

-30شاهی چی؟

-بزن قدش!

راننده به رضا شاه نگاهی کرد و گفت:سربازی؟

-برو بالا!

-گروهبانی؟

-بروبالا!

-فرمانده ای؟

-برو بالا!

-نکنه رضا شاهی!

-بزن قدش!

حال رضاشاه قیافه ی رنگ پریده ی مرد را دید و گفت:ترسیدی؟

-بروبالا!

-لرزیدی؟

-بروبالا!

-شاشیدی؟

-بروبالا!

-ریدی؟

-بزن قدش!

راننده از رضاشاه پرسید حالا من رو زندانی میکنی؟

-بروبالا!

-منو تبعید میکنی؟

-بروبالا!

-منو اعدام میکنی؟

-بزن قدش!



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 15:36 | نویسنده : اشی مشی |
اگر سهراب سپهری در زمان ما دانشجو بود..... اهل دانشگاهم رشته ام علافیست جیبهایم خالیست پدری دارم ...... حسرتش یک شب خواب! دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب اهل دانشگاهم قبله ام استاد است جانمازم نمره! خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید باید از مردم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 15:23 | نویسنده : اشی مشی |
ما اصلا از امکاناتمون استفاده نمیکنیم

مثلا همین شهرام شپره اگه تو ژاپن بود،

 ژاپنیها از حرکت سرش برق تولید میکردن استفاده میکردن مازادشم صادر میشد

 والاااا کم انرژی نیست



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 20:5 | نویسنده : اشی مشی |
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید: می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند؟
مرد در جواب گفت: آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من، مادر زن پدر شوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود، پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.
حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید آیا کارتان به تیمارستان نمی کشید؟



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 14:18 | نویسنده : اشی مشی |

بیوگرافی حیف نون

بنام خدا هستم

3 ساله ک 19 سالمه

2 سال قبل از تولدم پدرم مرد

ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ب ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ

ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﺗﻮ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ

ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻘﺎﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻡ

ﺗﻮﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ک ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ

ﺗﺎ ﺣﺎﻻ نمردم

 



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 14:13 | نویسنده : اشی مشی |
توصیه میکنم بخونید خیلی قشنگه داستان بسیار زیبا...
ﭘﺴﺮﻩ:ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ
ﺩﺧﺘﺮ:ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ
ﭘﺴﺮ :ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ.
ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﺩﺧﺘﺮﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ
ﭼﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺒﻴﻨﻪ
ﺍﺷﮏ ﺗﻮﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩﻋﻼﻗﻪ ﻱ
ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ
ﻭﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ
ﺩﺍﺩﻩ .

 

ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﭘﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ :ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ

ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻣﻮﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ
ﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﺟﺴﻢ ﻫﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ . ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻣﻴﺮﻩ ﺳﺎﻋﺖ
ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﮑﻮﺕ ﻭﺗﺎﺭﻳﮑﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯﺑﺎﻻﻱ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲ
ﻣﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮﺵ
ﺭﻓﺖ ﺗﺎﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﻧﺪﻳﺪ .ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮﮐﻪ
ﻣﺪﺍﻡ ﻭﭘﻴﺎﭘﻲ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ
ﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ ﭘﺴﺮﻯ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. ﭼﺸﻢ
ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ
ﺑﻮﺩ: ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻋﺸﻘﻢ،ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ
ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ....ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...
ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ
ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ... 
ﻛﻠﻴﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﺑﻨﺪﻟﺒﺎﺳﻰ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﻴﺮﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ....
ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ
ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ :|



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 17:40 | نویسنده : اشی مشی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.